نقدی بر کيميا خاتون

"کيميا خاتون" کتابي است که به شکلي، به شرح حال اندروني زندگي مولانا مي پردازد. اين کتاب که توسط خانم سعيده قدس نوشته شده، طي چند دوره تجديد چاپ شده است. در اين کتاب با احوال زنان و فرزندان مولانا بيش از بقيه شخصيت ها و ماجراهاي زندگي او آشنا مي شويم. کيميا خاتون (که قهرمان داستان است) نام دختري است که پدر خود را (که سرداري بوده است)، در جنگ از دست داده و به همراه مادر خود در باغي که به آن ها به ارث رسيده است، زندگي مي کند. اين دختر که در آينده به عقد شمس تبريز درمي آيد، هنوز به سن بلوغ نرسيده و در دنياي کودکانه اش زندگي مي کند. مادر وي طي رفت و آمدهاي زياد و مراسمي خاص به عقد مولانا درآمده و به اندروني وي نقل مکان مي کند. کيميا خاتون نيز با دلخوري و نارضايتي از اين جابجايي، بايد از مادر تبعيت کند. بنابر اين به منزل مولانا رفته و در کنار ديگر همسران و فرزندان مولانا زندگي تازه اي را شروع مي کنند. اين زندگي تازه تلخي هاي بسياري را در پي دارد که نويسنده در داستان خود مفصل به آن پرداخته است.
ما در اين رمان اگر چه بيشتر با وضعيت زنان و بچه هاي خانه مولانا آشنا مي شويم، اما از آن جا که ويژگي هاي شخصيتي مولانا و شمس از جايگاه برجسته و بالايي (هم در داستان و هم در عالم واقع) برخوردار است، لذا با توجه به نظريه هاي ارتباطي از جمله نظريه "دريافت " با رويکرد تحليل فرهنگي و نظريه "کاشت" گربنر، مي توان انتظار داشت که اين رمان، الگويي ادراکي از شخصيت هاي داستان و ويژگي هاي گوناگون آن ها را در ذهن مخاطبين خود کشت کند.

نويسنده اين کتاب که جزييات زندگي مولانا را در قالب رمان به نگارش درآورده است، در واقع به نوعي جايگاه زن را در زندگي مولانا به باد انتقاد گرفته است. اگر چه نويسنده، خود نيز در ابتدا به رمان بودن داستانش اشاره مي کند، اما با توجه به اين که اين رمان داستان شخصيت بسيار برجسته ايراني است، و همچنين خوانندگان رمان تعداد قابل توجهي هستند، لذا با توجه به تاثير گذاري کتاب به عنوان يکي از رسانه هاي ارتباط جمعي که ارزش ماندگاري بيشتري نيز نسبت به بقيه دارد، لازم به نظر مي رسد که نگاهي به اين داستان با اندکي تامل بنماييم.
داستان ابتدا با شرح حالي از مادر کيميا خاتون و چگونگي زندگي وي و با مختصر گزارشي از همسر او شروع مي شود. از توصيف هاي نويسنده برمي آيد که اين زن فردي موقر، متين، با شخصيتي استوار و محکم است که پس از کشته شدن همسرش حتي حاضر به ديدن هيچ خواستگاري نيست و قصد دارد تا پايان عمر ازدواج نکند. به زعم خود تعهد محکم وي به شوهرش به او اين اجازه را نمي دهد و اصلا کسي را لايق همسري خود نمي بيند. او که به اشراف زادگان مي ماند، از چنان ابهت و جبروتي برخوردار است که همه با احترام بيش از حدي با وي برخورد مي کنند. اين زن، دلبري و زيبايي را در کنار عقل و منطق سليمي يک جا دارد. نويسنده از زيبايي او چنان وصفي کرده است که فقط در خيال مي توان مثالي را متصور بود. به طور کلي از تمامي ويژگي هاي ظاهري، رفتاري و شخصيت مادر کيميا، در عالم واقعي حداقل کمتر نمونه اي را مي توان يافت که اين چنين باشد.
پس از خواندن همه اين ويژگي هاي رويايي از مادر کيميا خاتون، به اين جا مي رسيم که وي زني است غربي و با آيين مسيحيت. طبيعي است که با ديدن اين همه زيبايي و جلال و جبروتي که از اين زن مي خوانيم، هر مردي ممکن است عاشق وي شود. و اين عشق مي تواند ابزار قدرت مندي باشد که هر کس را در جايگاه برتر و مقتدرانه اي قرار دهد. عاشق وي نيز مي تواند حتي کسي چون شيخ صنعان باشد که 50 سال عبادتش را براي دست يابي به وي زايل مي کند.
لذا، اين زن غربي و مسيحي است که مظهر زيبايي، طراوت، وفاداري، اقتدار و ... آغاز گر داستان بوده و خواننده در ابتدا با اين شخصيت آشنا مي شود. در مقابل، اوصافي از مولانا و زندگي وي را مي خوانيم که اولين و مهم ترين مشخصه آن مردسالاري و ديکتاتور بودن او و امثال اوست. و در مراتب بعدي با نشانه هايي برخورد مي کنيم که بيشتر آن ها به انسان هاي غير متمدن و غير عاطفي مي ماند. اگر از دريچه ايدئولوژي نويسنده به قضايا بنگريم، بي شک برتري تمدن غرب و مسيحيت بر شرق و اسلام نمايان است.
با توصيف هاي مفصلي که از شرح ماجراي خواستگاري و ازدواج مولانا با مادر کيميا خاتون مي خوانيم، همچنين رها کردن دختر به مدت طولاني توسط مادر، به شرح حال قونيه و اندروني مولانا مي رسيم. اگر چه برخي جاها از صفا و صميميت وي سخن رانده است، اما در مجموع از نگاه نويسنده داستان قونيه، شهري است مرموز و مخوف، با خرابه هايي دلگير و گرفته و به زنداني مي ماند که گريزي از آن نيست. و البته اين ها در برابر طراوت، زيبايي و گل و بلبلي است که در باغ کيميا خاتون دل هر آدمي را مي ربايد.
در اندروني مولانا زنان و مردان جدايند. کودکان نيز از بزرگان جدايند. همچنين کودکان دختر از پسر نيز جدا نگه داشته مي شوند. و اين شرايط به گونه اي است که خانه و زندگي، همچون زنداني براي آن هاست و بدتر اين که با ميل و رضا آن را پذيرفته اند. ترديدي نيست که امروزه کسي نمي تواند چنين شرايطي را تحمل و يا حتي تصور کند، اما به شرط واقعيت داشتن آن، بايد در زمان خود بررسي شود. نويسنده ميل و رغبت اندرونيان را به واسطه سحر و جادوي کلام بزرگ خانه يعني مولانا نوشته است. و اين چيزي جز مرد سالاري و ستم مضاعف وي را بر ديگران ثابت نمي کند. چرا که اهل خانه را با جادوي خود سلب اختيار مي کند. ذهن و اختيار آن ها را مسحور خود کرده و آزادي را از آن ها گرفته است.
با اين شرايط کيميا خاتون به زندگي جديدي وارد مي شود که هيچ سنخيتي با آن ندارد. بنابراين خود را زنداني عشق مولانا و مادرش مي ببيند. هر روز که مولانا به مجلس درس مي رود، اهل خانه بايستي چون موجوداتي انگل وار دور هم بلولند. ظرف و لباس بشويند، غذا بپزند و ... هيچ کس بدون اذن صاحب خانه نمي تواند کاري بکند يا تصميمي بگيرد. در اين اوضاع دلگير و غم آلود کيميا خاتون به تنها پناه گاهش رجوع مي کند. اين مونس و همدم کيميا خاتون که بسيار از مفيد بودنش گفته شده، مجسمه اي سنگي است که آثار باقي مانده روميان در جنگ با مسلمانان است. اين مجسمه که در وسط حياط مولانا قرار دارد، تنها دلخوشي کيميا خاتون است. او در کنار اين سنگ احساس آرامش مي کند و به نقل از داستان، احساس دوستي و نزديکي عجيبي دارد.
همچنان که داستان به پيش مي رود، از باورهاي ديني و مذهبي نيز سخن به ميان مي آيد. در خانه مولانا به اعتقادات ديني باور بيشتري وجود دارد چرا که وي مراد صوفيان و پيروانش است. او بايد به دقت و وسواس به دستورات ديني توجه کند. از جمله اين که غربي ها و غير مسلمانان نجس اند. اين موضوع موجبات آزار روحي شديدي بر کيميا خاتون را فراهم مي آورد. اگرچه از نوشته هاي مولانا برمي آيد که وي از تساهل بالايي برخوردار بوده است، آن چنان که شايد دين دار و بي دين نزد او يکي است. اما در اين داستان توجه بيش از حد او واهل خانه اش به شريعت هويداست. در راستاي اجراي فرايض و آداب ديني هيچ گونه انعطاف و دل رحمي در اين جا نمي بينيم. از عاطفه و احساس در اين جا خبري نيست. بعضا شرايط سخت تري از آداب و رسوم اشرافي انگلستان را در اين خانه مي بينيم.
مادر کيميا خاتون با بيماري هاي گوناگون و با زايمان هاي پي در پي به روزي مي افتد که هيچ نشاني از آن زيبايي و طراوت را در خود نمي بيند. گذران روزگار و زندگي در خانه مولانا چيزي جز پيري، بيماري و بدبختي براي او نمي آورد. و او از برکت سحر و جادوي مولانا، همچانان راضي و خشنود است! نگاه نويسنده که در قالب کلام کيميا خاتون بيان مي شود، به هوس انگيزي و زن بارگي مولانا مي انجامد. او شخصي است که به تمتع و تحقير زن مبادرت مي ورزد. او شخصي است که با داشتن بالاترين جايگاه اجتماعي و البته ديني الگوي جامعه و پيروانش است. بنابراين بقيه را نمي توان مستثني دانست. وضعيت اسفبار خانه مولانا به گونه اي است که در بخشي از داستان به زندان هارون الرشيد تشبيه مي شود.
پس از سپري شدن روزگاري دراز و زماني که شمس پرنده با مولانا برخورد مي کند، حوادث بدتري رخ مي دهد. اگر چه مولانا شيفته شمس تبريز شده است، اما او از سحر و جادوي برتري نسبت به مولانا برخوردار است، تا آن جا که مولانا را مجاب مي کند تا کيمياخاتون تازه به بلوغ رسيده را به عقد خود که بيش از 50 سال از عمرش گذشته، درآورد. زماني که شمس کيميا خاتون را خواستگاري مي کند، چنان ولوله اي در منزل مي افتد که گويي عزيزي از دست رفته است. اين رويداد در حدود 700 سال پيش اتفاق مي افتد نه در قرن بيست و يکم. با اين که هنوز هم در جامعه امروز چنين اتفاقاتي ممکن است بشنويم، اما به زعم نويسنده فاجعه اي بس عظيم در خانه مولانا اتفاق افتاد. مي دانيم که انقلابات فمينيستي تقريبا در ابتداي قرن بيستم روي داده است. و اين موضوع نيز شايد با جامعه ما چندان سازگاز نباشد. بحث حقوق زن از ديدگاه جوامع امروزي قطعا با گذشته بسيار متفاوت است. اين است که نمي توان يک رويداد را در 700 سال پيش با معيارهاي امروزي ارزيابي کرد. باز بايد تاکيد کرد که اگر چه اين روايت فقط يک قصه است، اما از آن جايي که شخصيت هاي اصلي داستان وجود داشته اند و بالاتر از آن داراي جايگاهي به مراتب برتر و بالاتر از افراد جامعه بوده اند، نمي توان از تاثيرات و الگوپذيري آن غافل ماند. لذا نگاه انتقادي و به دور از منطق ممکن است تاثيرات ناروايي در جامعه داشته باشد.
در کل به نظر مي رسد که نويسنده ابزارهاي امروزي داوري را به کار گرفته تا به قضاوت رويدادهاي چندين قرن پيش بنشيند. و البته اين امر بيشتر در فحواي کلام ايشان نهفته است. تکنيک ها و تاکتيک هاي خبري را تنها در گزارش هاي خبري نمي توان يافت، بلکه در نوشته هايي که در قالب کتاب و حتي تاريخ عرضه مي شود، مي توان مشاهده کرد. پرداختن به جزييات که درست و نادرست بودن آن مشخص نيست، مي تواند ذهن خواننده را به کلي دگرگون کند. برخورد احساسي با رويدادها و ارزيابي رفتارهاي گذشتگان با معيارهاي امروز منطقي نيست. بسياري از عادات و رفتارهاي افراد در جامعه ممکن است به مرور به ارزش يا ضد ارزش تبديل شود، و اين بستگي به شرايط زمان دارد. بنابراین نمی توان دیدگاه سوگیرانه ای نسبت به رویدادهای گذشته (هر چند در قالب داستان) ارایه داد.
آيا بهتر نبود نويسنده از شخصيت هاي خيالي در داستان خود استفاده مي کرد؟