حوزه عمومي
حوزه عمومي
هابرماس
درس:
مفاهيم و نظريات ارتباطات جمعي
مقدمه
نخستین موضوعی که هابرماس پس از نوشتن رساله (دکتری) خود بدان پرداخت جایگاه بحث عمومی بود و انتخاب این موضوع تصادفی نبود. کتاب تحول ساختاری حوزه عمومی (1989) به زبان انگلیسی ترجمه شده است، یکی از پرنفوذترین آثار نزد جنبش نو پای مخالفان در درون دانشگاههای آلمان بود و بحثهای داغ و مشاجرات گسترده ای در دهه 1960 برانگیخت. این اثر همانند تقریبا کل آثاری که هابرماس از آن پس نوشته است، واکنشها و پاسخهای گوناگون و گاه تشویش آمیز و اغلب پر شوری از سوی خوانندگان به دنبال آورد. چندین کتاب در پاسخ مستقیم به آن اثر نوشته شد و مقالات بسیاری نظر هابرماس درباره حوزه عمومی را تایید، تصحیح و یا رد کردند.
به هر حال هیچ کس از آن کتاب نادیده نگذشت و هیچ عالم علوم اجتماعی و انسانی نبود که با استدلالهای اصلی آن کتاب آشنا نباشد. با این حال کتاب تحول ساختاری حوزه عمومی در مقایسه با مجموع آثار بعدی هابرماس قدر ی نا هماهنگ به نظر می رسد. در حالی که اغلب کوششهای نظری او حاوی مباحث فلسفی سنگین و انتزاعی و واژگان تخصصی ماخوذ از حوزه های گوناگون هستند، کتاب تحول ساختاری حوزه عمومی زبان جامعه شناختی چندان پیچیده ای به کار نمی برد و توصیفی و تمثیلی بسیاری در بر دارد. در این اثر بحث نظری اغلب با به میان کشیدن گفتگو درباره قهوه خانه ها، روزنامه ها و محافل ادبی قطع می شود. گرچه این کتاب روشی بین رشته ای بکار می رود و اهمیت بین رشته ای دارد، اما بیش از آثار بعدی او به عنوان چار چوبی برای مطالعه جامعه شناختی تناسب دارد.
کتاب تحول ساختاری حوزه عمومی با وجود آنکه آثار هابرماس قدری غیر عادی است اما علایقی را که اساس چشم انداز عمومی وی را تشکیل می دهند و همچنان حتی در آخرین آثار او دارای اهمیت هستند، به روشنی عرضه کرده است. حتی همین اواخر در ژوئن 1989 هابرماس مقاله ای منتشر ساخت که در طی آن چار چوب برداشتی تجویزی از حوزه عمومی را به دست می دهد.آنچه موجب جلب نظر هابرماس به مقوله حوزه عمومی در گذشته و حال شده است، اهمیت این مفهوم به عنوان اساس نقد جامعه مبتنی بر اصول دموکراتیک بوده است. حوزه عمومی، عرصه ای است که در آن افراد به منظور مشارکت در مباحث باز و علنی گرد هم می آیند. البته می توان مفهوم کلی حوزه عمومی را با توجه به متن تاریخی مورد نظر و مسائل مورد بحث در هر مورد جزئی تر ساخت. حوزه عمومی بورژوایی که موضوع اصلی کتاب تحول ساختاری است، ریشه در حوزه خصوصی دارد و به واسطه گفتگو و مذاکره شهروندان درباره مسائل عمومی تشکیل می شود. حوزه عمومی ادبی که به نظر هابر ماس صورت اولیه حوزه عمومی سیاسی یعنی حوزه عمومی معطوف به مسائلی سیاستگذاری دولتی را به دست می دهد، نه با مسائل حکومتی بلکه با امور فرهنگی سر و کار دارد. حوزه عمومی در شکل بورژوایی و نوع سیاسی آن، به عنوان نهاد میانجی بین علایق خصوصی و قدرت عمومی بر اساس مغلطه ایدئولوژیکی بنیادینی قرار دارد و آن هم وحدت هویت مالک (بورژوا) و انسان است. با این حال در همه نمودهای آن اصول برابری و امکان دسترسی ، اصولی غیر قابل حذف هستند. حوزه عمومی بر خلاف نهادهایی که تحت سلطه خارجی قرار دارند و یا دارای روابط قدرت درونی هستند، از اصول مشارکت و نظارت دموکراتیک، نوید می دهد.
هابر ماس تحلیل جامعه شناسانه خود از پیدایش حوزه عمومی (عمدتا در جامعه انگلستان ) را با بررسی مفهوم حوزه عمومی در سنت فلسفه سیاسی تکمیل می کند. در این سنت از نظر او ایده آلیسم آلمانی از بیشترین اهمیت برخوردار است. همین سنت یکی از منابع اصلی نظریه اولیه او و موضوع اصلی رساله اش در باره فردریک شلینگ است. هابر ماس در فصلهای میانی کتاب نظریه های ایمانوئل کانت و گئورگ ویلهلم فردریش هگل در خصوص مسائل مربوط به حوزه عمومی را بررسی می کند. کانت حوزه عمومی را در کانون طرح روشنگری عمومی را کار فلاسفه تلقی می کند که به عامه مردم دخلی ندارد. اما برداشت او از فلسفه بر خلاف برداشت امروزی این است که فلسفه صرفا مشغله ای دانشگاهی نیست که تاثیرات عملی برای زندگی همه مردم نداشته باشد. بنا براین مباحثه برای تصمیم گیری درباره بسیاری از مسائل می باید به عهده عامه مردم گذاشته شود، هر چند منظور او ” عامه خردورز “ است. کانت استدلال می کند که ” کاربرد عقل و خرد هر فرد در امور عمومی می باید همواره آزاد باشد و تنها چنین کاربردی می تواند به گسترش روشنگری در میان مردم بیانجامد. اما کاربرد خصوصی عقل ممکن است اغلب بسیار محدود باشد، بدون آنکه مانعی بر سر راه ترقی روشنگری ایجاد کند.“ کانت پیدایش انجمنهای سری مانند انجمن فرا ماسونها را نتیجه محدودیت مباحثه عمومی می دانست. وی حتی ایجاد ارتباط میان همنوعان به ویژه در رابطه با مسائل مربوط به کل بشریت را تمایل طبیعی انسان تلقی می کرد. البته کانت افراد فقیر و بی چیز و بندگان را جزء شهروندان دولت به شمار نمی آورد. وی همانند بسیاری از اندیشمندان عصر روشنگری تصور می کرد که جامعه مدنی به طور طبیعی و بدون اعمال زور به نهاد لازم برای تضمین کارکرد درست و عادلانه دولت تبدیل خواهد شد. به سخن دیگر کانت معتقد به این نظر خوشبینانه عصر روشنگری بود که رذایل خصوصی به فضایل عمومی تبدیل می شوند و بورژوای حوزه خصوصی به شهروندی تبدیل می شود که از چشم انداز انسانیت به طور کلی می اندیشد.
انقلاب فرانسه و کشمکشهای تاریخی پس از آن میان طبقات اجتماعی بطلان این نظر را ثابت کرد. از دیدگاه هابر ما س هگل مو شکاف ترین نظریه پرداز این مرحله از تکامل تاریخی بود. هگل با قطع رابطه میان جامعه مدنی و علم بر آن است که نظرات و عقاید ذهنی [ فردی ] ربطی به علم ندارند. هابر ماس اندیشه هگل درباره این مسئله را چنین خلاصه می کند : ” افکار عمومی افراد خصوصی که دور هم جمع می شدند تا جمع عامی را تشکیل دهند دیگر حاوی مبنای وحدت و حقیقت نبود. [ افکار عمومی چنین افرادی ] به سطح افکار ذهنی [ فردی ] شماری از مردم تنزل یافت. بنابراین از یکسو آثار هگل به انحلال الگوی لیبرالی که در آن حوزه خصوصی به حوزه عمومی تبدیل و بدین سان تکمیل می شود، اشاره دارد. و افکار عامه مردم چیزی بیش از شناخت معمولی نیست و همانند مفهوم شناخت معمولی در کتاب پدیدار شناسی روح هیچگونه رابطه ضروری میان افکار عامه و حقیقت در کار نیست. بدین سان در دستگاه فلسفه هگل روشنگری و افکار عامه اساسا از یکدیگر جدا شده اند.
اما از سوی دیگر هگل از حد ایدئولوژی لیبرالی که به جامعه مدنی به عنوان وضعی طبیعی ایمان دارد و یکسانی بورژوا و انسان را به طور غیر انتفاعی می پذیرد ،در ضمن حمایت از آن، فراتر می رود. وی بدین سان از طریق تخریب توهمات اندیشه روشنگری زمینه را برای تاملات بعدی مارکس آماده می سازد.
مارکس بحث خود را با تحلیل مفهوم جامعه مدنی آغاز می کند. وی بر خلاف پیشینیان خود بر آن است که باید جامعه مدنی را نه به عنوان مقوله ای دارای وحدت بلکه به مثابه پدیده ای تعارض آمیز و مرکب از طبقاتی در نظر گرفت که ضرورتا با یکدیگر در کشمکش اند. .بنابراین افکار عمومی به نحوی که در حوزه عمومی بورژوایی تجلی می یابد، چیزی بیش از آگاهی کاذب نیست. مارکس مانند هگل فرض را بر جدایی اساسی جامعه مدنی از علم قرار می دهد اما بر خلاف هگل حوزه عمومی را عرصه منازعه می داند، تصور قابلیت دسترسی و گفتگوی آزاد و نا محدود مغلطه ای است که ایدئولوژی بورژوایی ایجاد کرده است، زیرا چنین تصوری در تعارض با واقعیت تجربی حوزه عمومی در جوامع سرمایه داری قرار دارد. پرسشی که مارکس بدون پاسخ برای ما باقی می گذارد این است که آیا حوزه عمومی می تواند بدون از هم پاشیدن جامعه مدنی به اصول خود وفادار باشد؟ یکی از تفاوتهای مارکس و هابر ماس در شیوه پاسخ گویی به این سئوال آشکار می شود. مارکس نمی تواند حوزه عمومی ای را در نظر بیاورد که در درون جامعه بورژوایی اوصافی را که ایدئولوژی بورژوایی به آن نسبت می دهد، تحقق بخشد. تنها از طریق اجتماعی کردن وسایل تولید و از میان بردن طبقه بورژوا (و پرولتاریا) می توان به امکان دسترسی کامل و فقدان کلی محدودیت [ در حوزه عمومی] دست یافت. این وضعیت از نظر مارکس تنها از طریق انقلاب خشونت باری که کل کشمکشهای طبقاتی را از میان بردارد، قابل وصول خواهد بود. هابر ماس گرچه هیچ گاه به مسئله نپرداخته است، بر آن است که می توان بدون واژگون سازی خشونت آمیز نظم اجتماعی موجود به چیزی شبیه حوزه عمومی دست یافت. البته این بدان معنا نیست که برای تحقق مباحثه عمومی آزاد و نا محدود، وقوع تحولات بنیادی و مهم ضرورتی ندارد. اما به طور کلی هابر ماس به اشکال بالقوه دموکراتیکی که در درون جامعه بورژوایی پدید آمده اند، ایمان بیشتری دارد. با این حال، حوزه عمومی یا دست کم شکل اولیه بورژوایی آن در طی قرن گذشته رو به افول گذاشت. هابر ماس ثلث آخر کتاب خود را به بحث از این روند افول اختصاص داده است. فرو پاشی حوزه عمومی به علت دخالت دولت در امور خصوصی و حل و جذب شدن جامعه در درون دولت صورت می گیرد. از آنجا که پیدایش حوزه عمومی نتیجه تفکیک آشکار و روشن حوزه خصوصی و قدرت عمومی بود، نفوذ متقابل این دو در هم جبرا آن [حوزه عمومی] را نا بود می کند. نقشی که حوزه عمومی در حیات فکری جامعه ایفا کرده بود اینک به دیگر نهادهایی که صورت ظاهری از یک حوزه عمومی به شیوه ای مخدوش را باز تولید می کنند، منتقل می شود. مثلا ریشه ایدئولوژیکی پارلمان در همان ایدئولوژی بورژوایی ای نهفته است که مشوق حوزه عمومی بود، لیکن به تدریج شکل آرمانی آن نقض می شود. با ورود به قرن بیستم ، مبادله آزاد اندیشه ها در میان افراد برابر به شکل ارتباطی نه چندان دموکراتیکی مانند [ فعالیتهای تبلیغاتی ] ”روابط عمومی“ تبدیل می شود. سیاست حزبی و دستکاری رسانه های جمعی به وضعیتی می انجامد که هابر ماس از آن به عنوان ” فئودالی شدن دوباره “ حوزه عمومی یاد می کند، وضعیتی که در آن نظام نمایندگی و ظواهر بر مباحثه عقلانی می چربند. وی این وضعیت و عوارض منتج از آن در جامعه مدرن را مفصلا بررسی می کند، هر چند مبنای تحلیل او در اینجا محدودتر از بحث قبلی اش درباره پیدایش و تاسیس حوزه عمومی به نظر می رسد. نظرات هابر ماس درباره جامعه مدرن در اینجا بیش از حد لازم اشاره به وضعیت بعد از جنگ آلمان فدرال دارد که در مقام کشور اروپایی شکست خورده ای که تجربه فاشیسم را در پشت سر داشت، نمی توانست نمونه کل جوامع مدرن باشد. اگر وی ایالات متحده یا کشوری مثل ژاپن را به بحث خود می افزود، احتمالا درباره برخی از استنتاجات خود به ویژه در رابطه با ساخت خانواده و دولت رفاهی تجدید نظر می کرد.بدین سان محدود شدن حوزه بحث یکی از نقاط ضعف کتاب تحول ساختاری به شمار میرود. اما این اثر مشکلات دیگری از حیث نظری هم دارد. مهمترین این مشکلات نوسان نویسنده میان مفاهیم هنجاری و توصیفهای تاریخی است. گاه به نظر میرسدکه هابر ماس در پی درآمیختن تاریخ و نظریه در درون مفهوم حوزه عمومی بورژوایی است. این گفته از آنجا تایید می شود که ساخت کتاب درباره پیدایش و حوزه عمومی است. در حالی که در فصلهای آخر سخن از ” فئودالی شدن دوباره “ آن حوزه به میان می آید. اگر نوع بورژوایی حوزه عمومی شکل معمولی آن حوزه به شمار می رود در آن صورت هابر ماس خود را از نظر روش شناسی گرفتار معمایی ساخته است. تحلیل مارکسیستی مفاهیم که هابر ماس در این مرحله از تکامل فکری خود پایبند آن است، اغلب مبتنی بر نظراتی است که مارکس خود در مقدمه دیباچه بر نقد اقتصاد سیاسی آورده است. در آنجا مارکس بر این نظر است که تنها تکامل یافته ترین شکل هر مفهومی می تواند فهم سیر تاریخی آن مفهوم را ممکن سازد.اما شکل بورژوایی حوزه عمومی در پیشرفته ترین جامعه بورژوایی رخ نمی نمایدبلکه متعلق به مرحله اولیه لیبرالی آن است. برخی از منتقدان هم همچنین اظهار نظر کرده اند که اگر چنین حوزه ای اصلا پیدا شده باشد ، باید آن را در مراحل نخستین تکامل جامعه بورژوایی یافت که در طی آن حوزه عمومی در مقابل فئودالیسم قد علم کرد. قطع نظر از بستر تاریخی پیدایش حوزه عمومی، قدر مسلم این است که حوزه عمومی مطلوب بورژوازی باید برای همه انواع برداشتهای دیگر از حوزه عمومی بورژوایی را شکل ایدئولوژیک مقدماتی حوزه عمومی می داند که مانند ایدئولوژی به شیوه ای اتو پیایی از حدود وضع فراتر می رود. در غیر این صورت آن مفهوم از نظر سیاسی کاملا بی ربط خواهد شد و موضوع کتاب او چیزی جز باستان شناسی نهادی منسوخ نخواهد بود.
عرصه عمومي
«عرصه عمومی» یا «حوزه عمومی publicsphere» را نوعی فضای عمومی تعریف کردهاند که در آن اعضای جامعه از راه رسانههای گوناگون نظیر مطبوعات، رسانههای الکترونیکی و حتی ارتباط چهره به چهره با یكدیگر ملاقات میکنند و درباره موضوعات مورد علاقه مشترک به بحث و گفتوگو میپردازند و بنابراین قادرند درباره این موضوعات ذهنیت یا عقیده مشترکی را تشکیل دهند، یعنی بحثی عقلانی که در نهایت به توافقی منجر میشود.
به طور کلی هر جماعتی را که شرکتکنندگان آن، در بحثهای آزاد و تاملی درگیر شوند و در راه ساختن یک ارادهجمعی که با توافق همگان حاصل شود گام بردارند، میتوان از نظر وجود یا عدم وجود حوزه عمومی مورد بررسی قرار داد.
یورگن هابرماس، نظریهپرداز اصلی عرصه عمومی، که سیر تحولات آن را در اروپا مورد بررسی قرار داده است، معتقد است حوزه عمومی بورژوایی در مرحلهاول قلمروی بود که در آن افراد خصوصی گرد هم میآمدند و «عموم» را شکل میدادند. این افراد توانستند سیطرهعمومی تحت کنترل دولت، و اقتدار آن را به چالش بکشند و موفق شدند درباره قواعد کلیای که بر حوزه اساسا خصوصی، اما مرتبط با عموم مبادله کالا و کار اجتماعی حاکم بود، با صاحبان قدرت وارد بحث و گفتوگو شوند. ابزار اصلی بورژواها در این مبارزه، ابزاری جدید و بدون سابقهتاریخی بود: استفادهعمومی از خرد جمعی هدف اصلی بورژواها تمرکززدایی و توزیع قدرت، و تلاش آنان معطوف به «تصاحب» قدرت نبود هدف آنان «زیر سوال بردن و به چالش کشیدن» اصول و ارکان قدرت موجود بود. هدف اصلی بورژواها «تغییر شیوه سلطه» با توسل به اصل «علنی بودن» بود و مبارزه آنها با قدرت، از طریق «بحثهای عمومی عقلانی ـ انتقادی» صورت میگرفت.
نیاز به گسترش تجارت در آغاز، با رشد شتابان بورژوازی و تحکیم مناسبات شهروندی همراه است. چنین فرآیندی، نیاز تاجران را به اطلاعات دم به دم افزون می کند. این امر، خصیصه خصوصی اطلاعات را از میان می برد و آن را در مقیاسی وسیع به فضای عمومی می کشاند. بدین ترتیب اطلاعات جاری در جامعه، به واسطهی رشد تجارت و صنعت، خصلتی عمومی به خود می گیرد.
«افراد خصوصی» حاملان اصلی حوزه عمومی بودند. در واقع تصور و درکی که از خرد جمعی وجود داشت، متاثر از تجارب افراد در درون خانوادههستهای بود. حوزه عمومی جدید، ادامه و در واقع برونفکنی گونهای از تعامل است که در حوزه صمیمی خانوادهبورژوایی وجود دارد. حوزه عمومی مدتها قبل از این که کارکرد سیاسی پیدا کند، کارکرد غیرسیاسی داشت: ذهنیت برخاسته از فضای صمیمی خانوادههستهای، امر «عمومی» مختص خود را شکل داده بود. یعنی ابتدا گونهای حوزه عمومی غیرسیاسی شکل گرفته بود. این حوزه، یک حوزه عمومی ادبی بود که پیشآهنگ حوزه عمومی در قلمرو سیاسی بود.
در قرن هجدهم رشد محصولات فرهنگی عمومی مانند موزهها، سالنهای مطالعه، تئاتر و سالنهای کنسرت باعث رشد و شکوفایی حوزه عمومی ادبی شد. قهوهخانهها در دوران طلایی خود بین سالهای 1680 و 1730 میلادی در بریتانیا (بیش از سه هزار قهوهخانه در لندن) و سالنها در دورهنایبالسلطنه و انقلاب فرانسه، و انجمنهای مباحثه در آلمان، مراکز عمدهنقد ادبی و سپس سیاسی در این کشورها بودند. حوزه عمومی ادبی، زمینهتامل انتقادی در خود را فراهم ساخت. این تامل انتقادی در واقع فرآیند خوداندیشی افراد خصوصی بود که بر تجارب خود در فضای صمیمی خانوادههستهای تکیه میکردند. افزون بر این، مراکز مذکور باعث ایجاد برابري میان اقشار تحصیل کردهای شدند که از دل جامعهاشرافی و روشنفکران بورژوا برخاسته بودند. این نهادها ویژهگیهای مشترکی داشتند که برخی از آنها عبارتاند از:
1- حمایت از نوعی روابط اجتماعی برابر که در آنها منزلت افراد فاقد اهمیت بود. در این فضای برابر استدلالهای بهتر میتوانستند در برابر سلسله مراتب اجتماعی از خود دفاع کنند.
2ـ بحث و گفتوگوی آزاد در این نهادها موجب شد تا عرصههایی که تا آن زمان مورد پرسش قرار نگرفته بودند مورد بحث و مداقه قرار بگیرند. به این ترتیب انحصار کلیسا و مقامات دولتی برای بحث درباره بسیاری از امور شکسته شد.
3ـ این نهادها موجب شدند تا «عموم» در عمل گسترش یابد چرا که این نهادها تحت نظارت حوزه عمومی فراگیری بودند که از افراد خصوصی تشکیل شده بود و این افراد به میزان فرهیختگی خود میتوانستند در آن مباحث شرکت کنند.
با به وجود آمدن رسانههای ارتباطی مانند روزنامهها و هفتهنامهها، گفتوگو و نقد عقلانی بیش از پیش گسترش یافت و تمام جامعه را در بر گرفت. با گسترش بحثهای عقلانی و انتقادی در نهادهای حوزه عمومی (انجمنهای بحث، سالنها و قهوهخانهها و همچنین گسترش وسایل ارتباط جمعی) به تدریج «افکار عمومی» متولد شد. به نظر هابرماس در قرن هجدهم مفهوم جدیدی از افکار عمومی شکل گرفت. مردم همیشه چیزی شبیه افکار عمومی داشتهاند. اما این افکار، در سه جهت با افکار عمومی جدید متفاوت بودهاند: 1ـ این افکار غیرتاملی بودهاند. 2ـ از راه بحث و نقد به وجود نمیآمدند. 3ـ منفعلانه به نسلهای بعد منتقل میشدند. اما افکار عمومی جدید اولا محصول و نتیجهتامل هستند، ثانیا از بحث و نقد به وجود میآیند، و ثالثا بیانگر توافقی هستند که فعالانه ایجاد میشود.
در عرصه عمومی اولاً مردم آزادانه افکار خود را هم در مقام فرد و هم در مقام ذهنیت مشترک شکل میدهند و ثانیاً افکار مشترک حاصل شده، از طرق گوناگون بر حکومت و قدرت سیاسی اثر میگذارد و آن را کنترل یا برخی از سیاستهای آن را تعدیل میکند. به نظر هابرماس این حوزه عمومی انتقادی، بعدها با قدرت گرفتن بورژوازی دچار زوال شد. با تسلط بورژوازی و تحکیم سلطهآن در حوزههای سیاسی و اقتصادی، رسانهها دیگر کارکرد عقلانی و انتقادی خود را از دست دادهاند و حاکمان با استفاده از پول و قدرت، این رسانهها را در جهت منافع خود دستکاری میکنند و چیزی که به نام افکار عمومی وجود دارد، همواره بیانگر منافع گروهها و افراد خاص است و معمولاً استدلال برتر و عقلانی معطوف به نقد، در آن دست بالا را ندارد. صاحبان قدرت و پول معمولا با روشهای پنهانی یا از راه ایدیولوژیسازی، برای منافع خود دلیل و توجیه میآورند و افکار عمومی را فریب میدهند. از نظر هابرماس دستکاری افکار عمومی فقط به حوزههای سیاسی و اقتصادی محدود نمیشود، بلکه حتی حوزههای اخلاقی و زیباییشناختی (هنری) را نیز در بر میگیرد. در نتیجه دولت و اقتصاد سرمایهداری با تحمیل منطق خود بر حوزه عمومی آن را از نظر شکل و ماهیت دگرگون میکنند.
حوزه عمومی جایی است که همه افراد بتوانند بدون هرگونه تبعیض و به راحتی در مباحث آن وارد شوند. حوزه عمومیای که گروههای معینی از آن طرد شوند، نه تنها کامل نیست بلکه اصلا عمومی نیست. همچنین در حوزه عمومی هر بحثی باید بتواند مطرح شود. نباید منعی برای طرح موضوعات وجود داشته باشد. نکته مهمتر آن که قدرت، از هر نوع و در هر سطحی نباید در مباحث حوزه عمومی دخالت کند. معیار نهایی برای رسیدن به توافق یا ذهنیت و عقیدهمشترک فقط باید استدلال برتر باشد. ویژگی مهم دیگر مباحث در حوزه عمومی، باز بودن و پایان نداشتن آنهاست. یعنی همواره باید راه برای گفتوگوی بیشتر درباره موضوعات مطرح شده باز باشد. هرگز کسی نمیتواند مدعی یک نتیجه قطعی و نهایی شود.
خلاصه آن که حوزه عمومی گونهای فضای عمومی است که در آن:
1ـ افراد به شیوهعقلانی به بحث میپردازند
2ـ این بحث به توافقی منجر میشود
3ـ قدرت در این بحثها دخالتی ندارد
4ـ همهافراد برای شرکت در بحثها امکان برابر دارند و تبعیضی از این نظر وجود ندارد
5ـ موضوع بحث، آزاد است و هر کس میتواند هر موضوعی را که بخواهد مطرح کند،
6ـ همهبحثها علنی است. افراد میتوانند حتی مسایل خصوصی خود را مطرح و نتایج مباحث را در معرض دید عموم قرار دهند
7ـ بحثها همواره باز است و همواره میتوان به آن رجوع کرد و درباره آن دوباره بحث کرد. این به آن معناست که همواره احتمال خطا وجود دارد و هیچ نتیجهای قطعی نیست.
اینها مشخصات حوزه عمومی بود، اما خود گفتوگو نیز برای آنکه ثمر بخش باشد باید مشخصاتی داشته باشد. گفتوگو ابزار اصلی برقراری ارتباط اجتماعی است و کارکرد اصلی آن، تنظیم و تصحیح این روابط است. از نظر هابرماس روابط اجتماعی دچار اشکال و اختلال است. انسانها بر اثر تاثیر ایدیولوژی، از خود و دیگران شناخت و آگاهی مخدوشی پیدا میکنند که موجب میشود نتوانند با یكدیگر رابطهصحیحی برقرار کنند. در یک زمینه ایدیولوژیک، حتی مفهوم «حقیقت» نیز ممکن است کارکردی ایدیولوژیک داشته باشد و از ساختهای قدرت سرکوبگر حمایت کند. هابرماس دو مفهوم «نظام» و «زیست ـ جهان» را از یكدیگر تفکیک میکند. از نظر او «نظام» که بر طبق عقلانیت ابزاری عمل میکند، در جامعهای نابرابر و متکی بر زور و قدرت گرایش دارد «زیست ـ جهان» را که محل رسیدن به تفاهم بر مبنای گفتوگوی آزاد است به استعمار خود در آورد. هدف نهایی از گفتوگو، برقراری ارتباطی سالم و خالی از کجفهمی و سوءتفاهم است. به عبارت دیگر هدف از گفتوگو رسیدن به «تفاهم» است. گفتوگو گرچه معطوف به «وفاق» است، اما نتیجهآن الزاماً وفاق نیست. صرف گفتوگو کردن، با رعایت معیارهای آن، طرفین گفتوگو را وادار به تامل بر پیشفرضهای یكدیگر خواهد کرد و حتی اگر وفاقی حاصل نشود، زمینه سوءتفاهم روشنتر خواهد شد. هابرماس چهار نوع ملاک را برای گفتوگو از هم جدا میکند و برآن است که ارتباط افراد در زندگی روزمره را میتوان از حیث رسیدن به تفاهم یا سوءتفاهم، با این ملاکها سنجید. این ملاکها عبارتاند از:
1ـ جملات فهمیدنی باشند
2ـ محتوای جملات حقیقت داشته باشند
3ـ گویندگان صادق باشند
4ـ کنش گفتاری به شکل درستی ادا شود
مطالبی که در مورد حوزه عمومی و ویژگیهای آن مطرح شده است ، عمدتا برگرفته از نظریه حوزه عمومی هابرماس و ویژگیهایی است که از نظر وی بر آن مترتب می باشد. با توجه به همین ویژگیها و واقعیاتی که تاکنون وجود داشته است ، و البته برخی از صاحب نظران در این زمینه انتقادهایی داشته اند، می توان چنین حوزه ای را صرفا یک فضایی خیالی تصور کرد که شاید هیچگاه در دنیای واقعیت تحقق نیابد. ریشه این تفکرات و منشا پژوهش در مورد حوزه عمومی همانا حوزه عمومی بورژوایی است که به عنوان بهترین نمونه آن مطرح گردیده است. اگرچه هیچگاه تمامی شرایط و ویژگیهایی را که هابرماس مطرح کرده نداشته است. این نمونه و نمونه های دیگری که صاحب نظران مختلف از حوزه های عمومی مثال زده اند ، عمدتا محافل و حوزه های غربی است. اما در کشورمان از دیرباز شاهد عرصه های عمومی ای بوده ایم که کمابیش با داشتن ویژگیهای عنوان شده توسط هابرماس نقش و کارکرد انتقادی خود را توانسته است ایفا نماید. حوزه هایی که فارغ از وابستگی به قدرت سیاسی و اقتصادی حاکم توانسته است عرصه و مرجعی برای افراد منتقد و یا مبارز باشد تا بتوانند در این عرصه ها به آگاهی دهی ، انتقاد و نهایتا مبارزات خود علیه نظامهای حاکم بپردازند. در این رابطه می توان از زمانهای دور تا تاریخ معاصر مثالهایی را ارایه کرد که اگرچه بعضا شاید تمامی ویژگیهای لازم برای یک عرصه عمومی را نداشته باشد اما در شرایط زمانی خود جایگاه بسیار مهمی نزد مردم و افکار عمومی داشته است ، و اگرچه شاید نتوانسته است در فرآیند حرکت خود موفق باشد اما آثار جاویدی را از خود بر جای نهاده است.
1) گردهم آیی و نشستهای ریش سفیدان طوایف و اقوام در دوره های مختلف تاریخی که برای نقد و بررسی و احیانا حل و فصل مشکلات اجتماعی و سیاسی انجام می شد. از این قبیل نشستها را که در دوره هاي بعد سازماندهی شده و جزيي از قدرت حاكم گرديده بود می توان از مجالس عوام و شیوخ زمان اشکانیان نام برد که تا آنجا پیش می رفتند که حتی پادشاه را نیز عزل می کردند.
2) محافل و مکانهای آموزش حکمت ، عرفان وفلسفه که در دوران حکومتهای ستمگر فعال بودند. عرصه های عمومی ایجاد شده توسط این نشستهای تشکیلاتی علاوه بر نقد و چالش شرایط ظالمانه نظام حاکم ، به حفظ و حراست از ارزشهای فرهنگی کشور همت می گماشتند. مانند زمان حکام بنی امیه ، بنی عباس و پس از آن و مخصوصا در زمان حاکمان مغول.
3) اگر بپذیریم که ایجاد و تشکیل فرقه های گوناگون از جمله صوفیگری ، خراباتیگری و فرقه های درویش مآب و انزوا طلب ، گونه ای از مبارزه و به چالش کشیدن نظام حاکم بوده و شکلی از انتقاد و تعارض را نشان می دهد ، لذا محل اجتماع ایشان (خانقاه و . . .) می تواند عرصه ای باشد برای به چالش کشیدن هرگونه بی عدالتی و نابرابری.
4) انجمن سربداران در زمان حکومت مغول
5) تشکیلاتی را که حسن صباح در قلعه الموت بنیاد نهاده بود ، عرصه ای برای نقد و مبارزه با نظام حاکم فراهم کرده بود که گستره نفوذ آن تا دورترین نقاط کشور کشیده شده بود. این حوزه عمومی دارای ارتباطات سنتی بود و پیامهایشان را توسط پیکهای سریعی منتقل می کرده اند که گفته اند در حین راه رفتن می خوابیدند.
6) قهوه خانه ها که از گذشته تا به امروز محل اجتماع افراد گوناگون بوده و مکانی برای بحث و مناظره می توانسته باشد.
7) مجالس و نشستهای مذهبی مانند روضه خوانی ، نوحه سرایی ، مداحی و غیره که در مساجد ، حسینیه ها و تکایا انجام می شد و از نقش مهم آنها چه در زمان مشروطه و یا در زمان انقلاب اسلامی نمی توان غافل بود. بنابر اعتقادی که مذهب شیعه بر آن پایبند است ، سیاست و دین از یکدیگر جدایی ناپذیرند لذا امامان شیعه بنابر احساس مسئولیتی که در قبال امور مملکت داری و سعادت و شقاوت جامعه بر خود لازم دانسته اند، همواره ناظر و منتقد بر اعمال حکام و فرمانروایان بوده اند . همین امر باعث ناخوشایندی حاکمان شده و در پی رفع این موانع دست به هر اقدامی می زدند. چنین رفتاری از صدر اسلام تاکنون نه تنها در مورد امامان بلکه در مورد جانشینان ورهبران فکری این مذهب مصداق داشته است. بنابراین برگزاری مراسم مذهبی و روایت مرگ و شهادت ایشان همواره دربردارنده انتقاد و چالش از حاکمان گذشته و حال بوده و در واقع نمونه ای از عرصه عمومی است که در آن عامه مردم شرکت کرده و با ذکر وقایع گذشته و مطابقت آن با شرایط موجود نسبت به رفتارهای ناعادلانه احتمالی حاکمان موضع گرفته و انتقاد و اعتراض خود را سر می دادند. چنین عرصه هایی در دوره های مختلف تاریخی بخصوص از انقلاب مشروطه تاکنون نقش بسیار چشمگیری در جریانات و دگرگونیهای اجتماعی بازی کرده است که آثار آن را در تمامی ابعاد جامعه می توان مشاهده کرد.
8) دسته و گروه های عزاداری ماه محرم که در مواردی به شعار و انتقاد از نظام حاکم کشیده می شد.
9) نشستهای گوناگون که در مراکز علمی و فرهنگی همچون دانشگاهها و یا حتی مدارس تشکیل می شد. مانند نشستهای دانشگاه تهران در زمان انقلاب 1357
10)نشستها، سخنرانیها و مباحثاتی که در حسینیه ارشاد برگزار می شد.
11)محافل و نشستهای ادبی از جمله شب های شعر که می توان فعالیتهای کانون نویسندگان در برگزاری چنین نشستهایی در مقاطع مختلف را به عنوان مثالی از این دست نام برد.
12)چت رومها ، وبلاگهای گروهی ، کمپینهای اینترنتی نیز از جمله عرصه های عمومی در فضای مجازی اند. این عرصه ها امروزه مرزهای جغرافیایی را شکسته و تا دورترین نقاط جهان را به یکدیگر پیوند می زند.
13)انجمنها ، اتحادیه ها، سازمانها و تشکیلات گوناگون بین المللی که در ابتدا خرد ـ حوزه یا میان ـ حوزه عمومی بوده اند و اکنون به عرصه هایی در سطح بین الملل تبدیل شده اند مانند نهادهای دفاع از حقوق بشر ، آزادی بیان ، دفاع از زندانیان سیاسی ، حقوق زنان و کودکان و . . . سازمان عفو بین الملل ، گزارشگران بدون مرز ، نهادها و سازمانهای وابسته به سازمان ملل و بسیاری از تشکیلات ملی ، منطقه ای و بین المللی که اگرچه بعضا استقلال خود را از قدرتهای سیاسی و اقتصادی از دست داده اند اما به هر حال نمونه های دیگری از عرصه های عمومی اند که در سراسر دنیا گسترش یافته اند.
کنش ارتباطی در حوز ه ی عمومی شهروندی
وجود حوزه ی عمومی مستقل یکی از پیش شرطهای تحقق دموکراسی در جوامع بشری است . حوزه ی عمومی در شرایط ایده آل عرصه ای است که باید به طور برابر در دسترس همه ی شهروندان قرار گرفته و نیز تحت سلطه یا کنترل قرار نگیرد .
در ارتباط با دموکراسی از دید هابرماس ، دموکراسی بیش از هر چیز باید فرایندی در نظر گرفته شود که در زمان رواج نوع معینی از کنش ارتباطی پدیدار می شود . به گونه ای مشخص تر دموکراسی را باید شیوه ای خاص دانست که شهروندان توسط آن تصمیمات جمعی و عقلی اتخاذ می کنند . « شیوه ای که این گونه تصمیمات ممکن است بسته به وفاقی که از طریق گفت و گوی آزاد به دست می آید ، اتخاذ گردد. » وی معتقد است انسانهای هر جامعه برای برپانگاه داشتن آن جامعه دونوع کنش را حیات می بخشند که هردوی آنها کنش عقلانی وابسته به تفکر انسانیِ فعال و کنشمند است . کنش عقلانی هدفمند یا Purposive-Rational Action که با رعایت قواعد فنی تحمیل می شود و کنش ارتباطی یا Comunication Action که در آن هنجارهای وفاقی از زبان مشترک میان ذهنی ناشی می شوند . اولی کنش عقلانی است که نیروهای اقتصادی و فن آوری را هدایت می کند و دومی نوعی عقلانیت است که بایدشهروندان را در تصمیم گیری هدایت کند . اگر دموکراسی در باره ی گفتگوی آزاد و آشکار است باید دید این گفتگو در کجا و تحت چه شرایطی صورت می گیرد . فضایی که در آن دموکراسی پرورش می یابد کجاست ؟ هابرماس این فضا را فضای عمومی نامیده است . آنچه هابرماس به طور کاملتر حوزه ی عمومی بورژوازی نامیده است ، به اعتقاد او در قرن نوزدهم و کاملتر از همه جا در بریتانیا باگسستن پیوند اقتصاد و حکومت در نظام فئودالی و نخستین مرحله ی سرمایه داری ، تحقق یافت . می توان حوزه ی عمومی را میان اقتصاد و سیاست ( حکومت ) فرض کرد . این بدان معناست که حوزه ی عمومی جدا و متمایز از اقتصاد و دولت است . حوزه ی عمومی عرصه ای است که بر اساس برابری ، دردسترس همه ی شهروندان است و بنابراین تحت سلطه یا کنترل کنشگران قدرتمند اقتصادی و یا مقامات دولتی ( کنشگران قدرتمند سیاسی ) نیست . حوزه ی عمومی نیازمند انجمن های داوطلبانه و مستقل شهروندان و دستگاهی نهادینه است که اجازه ی انتشار بدون محدودیت اطلاعات را بدهد . بنابراین انواع گوناگون سازمانها و انجمنها مانند انجمن های اولیا و مربیان ، باشگاههای محلی ، اتحادیه های کارگری ، سازمانهای مدافع حقوق بشر ، سازمانها ی حفظ محیط زیست و بطور کلی کلیه ی تشکلهایی که می توان آنها را به نوعی سازمانهای غیردولتی نامید ، جزء جدایی ناپذیر آگاهی شهروندان در باره ی مسائل روز و فراهم ساز وسایل بیان انواع گوناگون دیدگاهها و نگرشها در باره ی موضوعات و مسائل مورد بحث و اختلاف در جامعه ی بشری می باشند .
حوزه ی عمومی از آغاز ، تهاجم های پیوسته ی منافع کلان اقتصادی و تاکتیکهای سرکوب گرانه ی دولت را به همراه داشته است و با پیشرفت سرمایه داری ، هرچه بیشتر مورد تحدید قرار گرفته است . اما در وضعیت آرمانی ، انتقال اطلاعات تحریف نشده و آزاد از هرگونه اجبار، می تواند به فضای دموکراتیک منتج شود . تصمیمات دموکراتیک از راه گفت و گو اتخاذ می شوند . در وضعیت آرمانی گفت و گو ؛ افراد با یکدیگر صحبت می کنند تا در باره ی اینکه کدام اندیشه ها و ارزش ها بهترند به تفاهم برسند ، نه اینکه برای تحقق بخشیدن به اندیشه های خود دیگران را آلت فعل سازند . مهمترین شرط برای تحقق فضای عمومی دموکراتیک ، عدم وجود هرگونه فشار و قدرت خارجی در گفتگو است . به گفته ی هابرماس ، بحث کنندگان هیچ محدودیتی نباید داشته باشند . هیچ نیرویی به جز قدرت استدلال بهتر ، نباید به کار گرفته شود و هیچ انگیزه ای مگر انگیزه ی جستجوی هم یارانه ی حقیقت نباید در میان باشد . » در چنین موقعیتی تنها استدلال برتر پیروزی می یابد .
باید توجه داشت که تمرکز قدرت رسانه ها در دست نخبگان سیاسی و اقتصادی مهمترین عامل فشار و تحدید حوزه ی عمومی است که در حال حاضر از سوی « شرکتهای بزرگ ترکیبی - رسانه ای » برای تاثیر بر افکار عمومی و مخدوش کردن فضای گفتگو در حوزه ی عمومی و در نهایت خاموش کردن صداهای مخالف اعمال می گردد . این شرکتهای بزرگ برخلاف آنچه از رسانه ها به عنوان نیروهای آگاهی دهنده و اطلاع رسان در جامعه مورد انتظار است ، نه تنها مستقل از قدرت اقتصا دی و سیاسی نیستند که توجیه گر و مدافع آنها نیز هستند . در بسیاری از کشورها و جوامع این شرکتها جزئی از قدرت سیاسی و به طور رسمی وابسته به آنند و در بعضی دیگر در دست قدرتمندان اقتصادی اند تا قدرت سیاسی را نیز برای آنان به ارمغان بیاورند . نتیجه این دست اندازیها آن که بحث واقعی در حوزه ی عمومی جای خود را به تبلیغات و روابط عمومی پیچیده ای داده است و فراواقعیتها یا Infra realities و حقایق ساختگی سناریوهای از پیش نگاشته شده ، یک حوزه ی عمومی از پیش ساخته و مصنوعی ایجاد کرده که تشخیص حقایق و انجام گفتگوهای صادقانه را دشوار کرده است . در این میان نهضتهای اجتماعی نوین که بخشی از آن در قالب سازمانهای غیردولتی سازماندهی می شوند ، موشکافانه در حال کنکاش جهت خالص سازی فضای عمومی و در تلاش برای جایگزین کردن عقلانیت ارتباطی به جای عقلانیت ابزاری است. از سوی دیگر عقلانیت ابزاری نیز در سرمایه داری واپسین سعی در جاگیری مطلق در مکان عقلانیت اجتماعی دارد و در تلاش است تا با تحت الشعاع قرار دادن کامل عقلانیت ارتباطی ، برتصمیم گیری اجتماعی تسلط یابد . عقلانیت ابزاری روشی استدلالی برای یافتن بهترین راه دستیابی به چیزی یا رسیدن به هدفی است ،بی آنکه ارزشهای هدف مورد بررسی قرار گیرد . در این روش به جای توجه به موضوع ارزش یا فایده یا انطباق بر اصول اخلاقی به چگونگی انجام کار ، رسیدن به هدف و دستیابی به منظوری خاص توجه می شود . از این رو فرد به اینکه چرا باید کاری انجام شود و اصولا" چرا باید به هدف از پیش تعیین شده برسد و اساسا" چرا آن هدف خاص ارزشمند است ، توجهی ندارد . هدف خاص در اکثر مواقع در محیطی کاپیتالیستی و بوروکراتیک که اهداف آن آمرانه و غیر قابل بحث تلقی می گردد ، تعیین و ابلاغ می شود . در جوامع سرمایه داری واپسین با هدایت انرژی تفکری جامعه ، انرژی نامتناسب و بیش از حدی برای این نوع عقلانیت صرف می شود ، تا مجموعه ی جامعه به جای تفکر برای یافتن اهداف صحیح و دارای ارزش واقعی ، به سوی راههای رسیدن به اهداف از پیش تعیین شده وغیر قابل بحث هدایت شود . رویارویی با منطق سرمایه داری واپسین و ترفندهای آن در بلوک قدرت همانگونه که ذکر گردید به شکل جنبشهای جدید اجتماعی پدیدار گردیده است . این جنبشها ، اصولا" در حوزه ی عمومی حیات می یابند ، تشکیل می شوند ، تشکل و سازمان می یابند و فعالیت می کنند و در تلاش اند تا با جایگزین کردن عقلانیت ارتباطی به جای عقلانیت ابزاری در مجموعه ی جامعه نقش خود را ایفا کنند . یکی از راههای نهادینه کردن این جنبشها سازمان یافتن آنها در شکل سازمان غیردولتی است . با توجه به آنچه گفته شد می توان به این نتیجه رسیدکه مهمترین خصلت سازمانهای غیردولتی قرار گرفتن آنان در حوزه ی عمومی است و جهت پایبندی آنان به حراست از این فضا ، استقلال کامل از قدرتهای سیاسی و اقتصادی . هرگونه ارتباط آمرانه ای که از سوی دو حوزه ی سیاست و اقتصاد بر آنها اعمال گردد ، آنها را از شکل و قالب سازمان غیردولتی خارج خواهد ساخت . در این میان نقش دولتها ی پیشرو که براساس خواست مردم و براساس اصول مردمسالاری حکومت می کنند، حفظ و پاسداشت حوزه ی عمومی ، تلاش برای ارتقاء ارتباط عمومی وکنش ارتباطی آحاد جامعه با یکدیگر ، برای به دست آوردن تصمیمات اجتماعی و تکامل عقلانیت اجتماعی و حمایت غیر مداخله جویانه از سازمانهای غیر دولتی به عنوان حرکتهای بهساز فضاهای زندگی اجتماعی و جامعه در ابعاد ملی و فراملی آنان است . این دولتها همچنین می توانند با تلاش برای کاستن اعمال قدرت قدرتمداران اقتصادی در جهت کاهش تحدید حوزه ی عمومی و تقویت عقلانیت ارتباطی تلاش کنند . به علاوه این حکومتها باید با وضع قوانین شفاف به حمایت از حوزه ی عمومی آزاد و مستقل ازهرگونه فشار پرداخته ، فرهنگ گفتگو را در جامعه تشویق و تقویت کرده فضا را برای کنش ارتباطی آماده سازند . سازمانهای دولتی نیز باید بتوانند شرایط گفتگوی آزاد را در حوزه ی عمومی فراهم سازند . یکی از مهمترین اهداف سازمانهای غیردولتی ایجاد و اشاعه ی آگاهی است و در این راه با اطلاع رسانی به موقع در برابر رسانه های وابسته به قدرتهای فوق ایستاده و با ایجاد سپرهای حفاظتی از نفوذ قدرتمداران سیاسی ، اقتصادی یا هرگونه فشار و تحدید بر حوزه ی عمومی کاسته ، شرایط گفتگو را برای یافتن بهترین راهها واستدلالها فراهم سازند . از نظر ساختاری نیزاین سازمانها ساختاری کاملا" آزاد و دموکراتیک را طلب می کنند تا فشارها و اعمال نفوذهای داخلی و خارجی را به حداقل برسانند. در عین حال این ساختار باید ارتباط هرچه بهتر را برای جامعه به ارمغان بیاورد .
واضح است که تلاش برای کاستن از نابرابریهای اجتماعی و خارج کردن تمامی اعضای جامعه از انزوایی که گاه بدلیل نابرابریها ، فقر و نبود امکانات ایجاد می شود و ارتقاء سطح ارتباط های عمومی از وظایف تمامی سازمانها و جنبشهایی است که برای نیل به آزادی و مردمسالاری مبارزه می کنند . ( هابرماس نیز مانند لیپست و بسیاری متفکران دیگر نابرابریهای اجتماعی را از مهمترین آفات دموکراسی می داند . ) و بالاخره این سازمانها باید با بسط ارتباطات اجتماعی دامنه ی گفتگوها را توسعه داده از یک سو گروههای مختلف گفتگو را در خود جای داده و خود باگسترش ارتباطات فراملی و بین المللی در گوشه ای از حوزه ی عمومی جهانی جای گیرند.
دگرگونيهاي ساختاري حوزهي عمومي
با توجه به تغييراتي كه در حوزه هاي سياسي و اجتماعي روي داده و نيز با توجه به تغييراتي كه در ساختار و فضاي ارتباطي بوجود آمده است دگرگونيهايي را در شكل سنتي حوزه عمومي هابرماس شاهد هستيم. رشد و گسترش رسانه هاي الكتروني و نفوذ ناگزير آنها در حوزه هاي گوناگون باعث ايجاد فضاي مجازي شده و مرزهاي عمومي و خصوصي را دچار چالش نموده است. جان كين تقسيم بنديهايي در زمينه عرصه عمومي ارايه كرده است كه به باور وي حوزه عمومي را با در نظر گرفتن تغييرات در شكل و مدلهاي ارتباطي امروزي توضيح مي دهد. اين تقسيم بندي عبارت است از : خُرد ـ حوزههاي عمومي ، ميان ـ حوزههاي عمومي ، و كلان ـ حوزههاي عمومي . جان كين بر اين باور است كه دوران استيلاي ديرين زندگي عمومي با ساختارهاي تعيين شده توسط دولت، محدود به يك ناحيهي جغرافيايي، و تحت تأثير راديو، تلويزيون، روزنامه و كتاب به پايان ميرسد. فضاهاي متكثر شبكهاي براي ارتباط، سلطهي اين ساختارها را به تدريج فرسوده ميكند؛ اين فضاهاي شبكهاي در قيد مستقيم يك قلمرو نيست و در نتيجه، هر چيزي كه پيش از اين شباهتي با حوزهي عمومي مجرد و مكانمند را داشت براي هميشه دور ميزند و متلاشي ميكند. آرمان يك حوزهي عمومي يكنواخت و بينش ملازم با آن، كه جمع شهروندان مقيد به يك قلمرو را در تلاش براي حفظ يك خير عمومي تعريف ميكند، منسوخ شده است.
گرچه اين حوزههاي عمومي در بسترهاي فرهنگي و اجتماعي متفاوت و گوشه و كنار جامعهي مدني و دولت ظاهر ميشوند، همهي آنها مراحل كنش مقيد به علاقه و قدرت هستند كه ويژگيهاي اصلي حوزهي عمومي را از خود نشان ميدهند. حوزهي عمومي شكل خاصي از روابط مكاني ميان دو يا چند نفر است كه معمولاً از طريق وسايل ارتباطي (تلويزيون، راديو، ماهواره، نمابر، و غيره) با هم ارتباط دارند. در اين وسايل ارتباطي، براي مدتي كوتاه يا بلند، مناقشاتي عاري از خشونت پيرامون روابط عملياتي قدرت رخ ميدهد؛ اين مناقشات ميتواند پيرامون مسائل موجود در محيط گفتوگو و يا پيرامون ساختارهاي سياسي و اجتماعي بزرگتر باشد با اين معنا، حوزهي عمومي هيچگاه به صورت ناب و خالص ـ يا بهاصطلاح ، الگوي ايدهآل پديدار نميشود و به ندرت به صورت جدا و منفرد پديد ميآيد. با آن كه حوزههاي عمومي هميشه بهصورت شبكهاي و در هم تنيده هستند، وضعيتي شكسته دارند؛ وضعيتي كه با گرايش به سوي حوزه عمومي يكپارچه رفع نميشود.
خُرد ـ حوزههاي عمومي
قهوهخانه، نشستهاي شهري و انجمنهاي ادبي كه اولين حوزههاي عمومي مدرن را در خود پروراندند، همتاهاي امروزي خود را در فضاهاي محلي متنوع و متفاوتي مييابند كه در آن شهروندان به بحث و مناقشه پيرامون چهكسي بايد چه كاري را چه زماني و چگونه انجام دهد مشغولند.
خرد ـ حوزههاي عمومي بخش حياتي همهي جريانهاي اجتماعي امروزند. همانطور كه پل ميير، آلبرتو ملوچي و ديگران بيان كردهاند، جريانهاي اجتماعي معاصر بيش از آن كه دغدغهي مبارزه بر سر توليد و توزيع منابع و كالاهاي مادي را داشته باشند، به فكر راههاي توليد و انباشت اطلاعات و ايجاد و تأمين معنا در ميان اعضاي جوامع پساصنعتي هستند (ملوچي 1989). جريانهاي اجتماعي در حالت عادي شامل شبكههاي كمرنگي از سازمانها، پروژهها، آشناييهاي محلي، دوستيها، و گروههاي كوچكي است كه غرق در زندگي روزمرهي خود هستند. اين شبكههاي سرگرم كار، كه بر همبستگي، نيازهاي فردي و اشتغال پارهوقت تأكيد ميكنند، آزمايشگاههاي كوچكي هستند كه تجربههاي كوچك را ابداع و ترويج ميكنند. نهضتها، در اين آزمايشگاههاي كوچك، ابزارهاي مختلف ارتباطي (تلفن، فاكس، فتوكپي، دوربين فيلمبرداري، ويدئو، رايانه شخصي) را بهكار ميگيرند تا رموز و قوانين زندگي روزمره را بهپرسش بكشند و انتقال دهند. اين آزمايشگاهها نقشي چون فضاهاي عمومي دارند كه در آن عناصر زندگي روزمره تركيب و بازتركيب ميشوند، توسعه مييابند و مورد آزمايش قرار ميگيرند. حوزههاي عمومي از قبيل محافل بحث، بنگاههاي انتشاراتي، اماكن مذهبي، درمانگاهها، و يا گپهاي كوچك سياسي با دوستان و آشنايان، جاهايي هستند كه شهروندان در آن شبهـدستورات واقعيت را به چالش ميكشند و با تجربههاي جايگزين زمان، مكان و روابط ميانفردي با آنها مقابله ميكنند. اين حوزههاي عمومي به تدريج در رويدادهاي رسانهاي، همچون تظاهرات براي احقاق حقوق اقليتهاي فكري يا تحصن در اعتراض به احداث جاده يا نيروگاه، آشكار ميشوند. شگفت آن كه اين خردـحوزههاي عمومي، قدرت خود را بيش از هر چيز از نهفتگي و پنهاني خود ميگيرند. اين خرد ـ حوزههاي عمومي، «خصوصي» به نظر ميرسند و از دور، بر زندگي رسمي عمومي، سياست حزبي، و جار و جنجالهاي رسانهاي اثر ميگذارند، و در عين حال، همهي ويژگيهاي كارهاي عمومي گروههاي كوچك را در خود دارند؛ چالش توزيع موجود و مرسوم قدرت توسط اين گروهها نتيجهبخش است، چرا كه آنها آزادانه در گوشه و كنارهايي از جامعه مدني عمل ميكنند كه ارزش خبري ندارند.
خُرد ـ حوزههاي عمومي ميتوانند در ميان كودكان خانواده هم شكل بگيرند. براي بسياري از بزرگسالان، بهويژه آنهايي كه از دنياي كودكان دورند، جاذبهي فراوان بازيهاي ويدئويي غيرقابل درك است؛ آنها در اين انديشهاند كه يك دستگيرهي چهار كليده همهي وقت بچهها را هدر ميدهد، جهلي است كه از بر معصوميت بچهها بنا ميشود، و حتي متنفرند از اين كه بچههاي امروزي اولين نسلي هستند كه پيش از آموزش خواندن و نوشتن با رايانه آشنا ميشوند.
اين حوزهها اغلب با مرزهاي دولتـملتها همپوشي دارند و گاه ممكن است تا خارج از مرزهاي خود كشيده شوند و مخاطبان همسايه را پوشش دهند. ميان ـ حوزههاي عمومي با آن كه هميشه «از پايين» و توسط خردـحوزههاي عمومي مورد فشار قرار دارند، از استحكام قابل توجهي برخوردارند. اين عرصههاي ناهماندازهي عمومي وقتي با هم جمع ميشوند برابر با صفر نميشوند و همديگر را خنثي نميكنند، شايد به اين خاطر كه هر يك از طريق تنش با ديگري تغذيه ميشود (براي مثال، خوانندگان روزنامههاي ملي به بولتنها و مجلات محلي مراجعه ميكنند، چرا كه موضوعات و تأكيدهاي متفاوتي را دنبال ميكنند) و شايد به اين خاطر كه ميان ـ حوزههاي عمومي سوار بر رسانههايي هستند كه براي گروههاي زباني ملي يا محلي خاص جذابيت دارند، و ساختارهاي توليد و توزيع مستقر، خوشساخت و نيرومندي دارند كه آنها را در انتشار اخبار، وقايع، فيلمها و سرگرميهايي ياري ميرسانند كه سبكها و عادتهاي ارتباطي خاصي را تقويت ميكنند و دغدغههاي عمومي خاصي را برميانگيزند. بيشك، قدرتِ شهرت، اعتبار، بودجه، و توزيع دليل مهمي بر اين است كه رسانههاي خدمات عمومي، بهرغم همهي كارهاي بازاري، بخشي از وسايل صحنهي زندگي عمومي خواهند ماند.
كلان ـ حوزههاي عمومي
رشد جديد كلانـحوزههاي عمومي در سطح جهاني و منطقهاي (همچون اتحاديهي اروپايي) از شگرفترين تغييراتي است كه نظريه متداول حوزهي عمومي را نقض ميكند و كمترين توجه پژوهشگران را به خود جلب كرده است. سياست كلان صدها ميليون شهروند نتيجهي (ناخواسته) تمركز بينالمللي مؤسسات رسانهاي عمومياي است كه مالكيت و عمكرد پيشين آن محدود به سطح دولتـملت بود. البته در طول يك قرن، شكل ديگري از تمركز سرمايهي رسانهاي در جريان بود؛ بهويژه در صنايع مجلات و روزنامه و در هستهي اصلي كارگزارهاي خبري كه تحت سيطرهي شركتهاي امريكايي، انگليسي، آلماني و فرانسوي بود. اين شركتها در عرصههاي نفوذ دولتهاي خود، جهان را بهگونهي جديدي تفسير كردند. براي اين شكل از تمركز سرمايهي رسانهاي از جمله ميتوان به مالكيت زنجيرهاي روزنامهها، تملك رسانهها توسط صاحبان صنايع عادي، و از همه جالبتر، رشد جهاني نظامهاي ارتباطي همبسته با ماهواره اشاره كرد.
بسياري از اين حوزههاي عمومي هنوز نورسته و تازهكار به حساب ميآيند. آنها در زماني كوتاه و بهصورتي غيررسمي كار ميكنند ـ منابع محدودي براي تأمين هزينه و پشتيباني حقوقي دارند، و از اين رو، پديدههايي بهشدت آسيبپذير و گاه گذرايند. براي مثال ميتوان به رخدادهاي رسانهاي بينالمللي اشاره كرد كه تقريباً هر هفته پخش ميشوند. همانطور كه دانيل دايان و اليهو كاتز (1992) و دانيل هالين (1994) و ديگران نشان دادهاند، رخدادهاي رسانهاي جهاني از جنس نشستهاي جهاني فرايندهايي هستند كه بار نمادين بالايي دارند، همهي رسانههاي جهان آنها را پوشش ميدهند و «مخاطبان جهاني» خيالي را خطاب ميكنند. در سه نشست بزرگي كه ريگان و گورباچف برپا كردند ـ 1985 ژنو، 1987 واشنگتن و 1988 مسكو ـ مخاطبان دو نيمكرهي جهان شاهد شبكههايي همچون سيانان، خط شب ايبيسي، و برنامهي صبحگاهي 90 دقيقه بودند كه روايتهايي از نشستهايي را نقل ميكردند كه نشان از پايان جنگ سرد داشت. هميشه اين انتقاد بوده است كه چنين پوششهايي، صلح را تشريفاتي ميكند و دهان مخاطبان جهاني شيفتهي تماشاي رخداد را ميبندد. بيشك ميتوان چنين ادّعايي را پيرامون پوشش خبري جنگ مالويناس و جنگ خليج فارس مطرح كرد؛ البته هنوز نشانههايي وجود دارد كه پخش جهاني نشستها و ديگر رخدادها بيشتر در وجه شرطي صورت ميگيرد، يعني رسانهها اين حس را در مخاطبان خود برميانگيزند كه «قوانين» موجود ذرهاي «طبيعي» نيستند و ساخت جهان نياز به تلاش براي دستكاري در بخشهايي از آن بر اساس معيارهايي خاص دارد.
توسعهي چشمگير ارتباطات بينالمللي شبكهاي و رايانهاي در طول دو دههي گذشته، جديدترين تصوير از كلان ـ حوزههاي عمومي را ترسيم ميكند. در اين چرخش، شبكهاي جهاني از رايانههاي متعلق به دولتها، سازمانها، كارگاهها، دانشگاهها و شهروندان با استفاده از فنآوريهايي همچون سوئيچ بستهها، كاربراني از سراسر جهان و از همهي طبقات را گرد هم ميآورد. بسياري از اين فنآوريهاي وابسته در دههي 1960 ميلادي به سفارش وزارت دفاع امريكا و توسط مؤسسهي پروژههاي پژوهشي پيشرفته انجام شد. اينترنت، شبكهاي كه بيشترين بحثها را پيرامون و درون خود برانگيخته است،
دستهاي از كاربران با «حضور در شبكه» وجود دارند؛ اينان مسافر نيستند، بلكه شهروندانياند كه در ميان اجتماعات مجازي و دور، بحثهاي سياسي و اصولي ايجاد ميكنند. براي مثال، «انجمن ارتباطات پيشرو» بهعنوان يك شركت جهاني متشكل از اعضاي شبكه كار ميكند: متعهد به ارائهي خدمات ارتباطات رايانهاي پيشرفته و كمهزينه، بهمنظور تقويت شبكهها و توزيع اطلاعات براي سازمانها و افرادي كه در جهت حفظ و پايداري محيطزيست، عدالت اقتصادي و اجتماعي و حقوق بشر تلاش ميكنند. در ساختار انجمن ارتباطات پيشرو، حوزههاي بحثهاي عمومي («تريبونهاي آزاد بحث عمومي») كه همهي مسائل زمين را در بر ميگيرد، حضوري هميشگي دارد. بديهي است كه تأملاتي پيرامون روابط سياسي درون خود شبكههاي جهاني هم چنين حضوري داشته باشند. رويكرد «شبكهوندها به تريبونهاي آزاد عمومي حكايت از خودپسندي دارد ـ بيش از آن كه بدهند، ميگيرند؛ آنها به اين حوزه با شك مينگرند و همچون گرفتاريهاي ناشي از تبليغات ناخواسته، هميشه منتظر سوءاستفادهاند.
اين تلاشها براي بازانديشي جدي نظريهي حوزهي عمومي، مثل همهي جريانات پرسشگري كه مرزهاي خرَد متعارف را نقض ميكند، بستههاي پيچيدهاي از پرسش را ميگشايد كه استلزامات و پيامدهاي مهمي براي پژوهشهاي آينده در حوزههاي ارتباطات و سياست دارد. بهعنوان يكي از آشكارترين پيامدها، تلاش جمهوريخواهان جديد كه نظريهي حوزهي عمومي را به نهادها و رسانههاي دولتي بسط ميدهند را با دلايل متقن تجربي ناكام ميگذارد؛ يا در وجهي ايجابيتر، دلايل تجربي كافي ارائه ميكند و نشان ميدهد كه مفهوم «حوزهي عمومي» پديدههاي گوناگون و گاه ناهمخواني همچون شبكههاي رايانهاي، طرحها و اقدامات شهروندان، گردش مطبوعات، پخش ماهوارهاي، و بازيهاي ويدئويي و رايانهاي كودكان را در بر ميگيرد. حوزههاي عمومي در «پناه» اختصاصي و انحصاري رسانههاي دولتي نيستند؛ و (برخلاف نظر هابرماس) به منطقهي محدودي از زندگي اجتماعي كه در يك سوي آن ديوار دولت و ثروت (دولت / اقتصاد) واقع شده است و در سويهي ديگر آن انجمنهاي پيشاـسياسي جامعهي مدني، وابستگي ذاتي ندارد. جغرافياي سياسي مورد نظر هابرماسيها و نظريههايي كه رسانهي دولتي را در مقام «حوزهي عمومي» مينشانند، توان تبيين شرايط كنوني را ندارند. حوزههاي عمومي در حيطههاي گوناگوني از جامعهي مدني و نهادهاي دولتي، در قلمروهاي اهريمني بازار، در حوزههايي از قدرت كه خارج از دسترس دولتـملتهاست، در جهاني هابزي كه از ديرباز در سلطهي توافقنامههاي مبهم است، در ديپلماسيهاي كارآمد، در معاملات تجاري، و در جنگ و بعد از جنگ شكل ميگيرند.
اين گزاره كه در دوران مدرن حوزههاي عمومي تمايل مزمني به گسترش به بخشهايي از زندگي دارند كه تا بهحال در برابر ورود بحثهاي سياسي مقاوم بوده است، نياز به پژوهشي جامعتر دارد. اما در ميان استلزامهاي اين تأمل پيرامون موضوع زندگي عمومي در دموكراسيهاي باستاني، اين واقعيت نهفته است كه هيچ حوزهاي از زندگي سياسي و اجتماعي در برابر بحثها و مناقشات عمومي و مردمي پيرامون توزيع قدرت، ايمن نيست. تلاشهايي كه در اوايل دوران مدرن، برخي الگوهاي مالكيت، شرايط بازار، زندگي خانوادگي، و حتي رخدادهايي همچون مرگ و تولد را «طبيعي» جلوه داد، بهتدريج محو و خنثي ميشود. با گسترش جريان نشر رسانهاي ـ كه ميزگردهاي تلويزيوني و بازيهاي ويدئويي و رايانهاي كودكان خبر از آن ميدهند ـ پديدههايي كه خصوصي فرض شده بود به درون گرداب مناقشات مذاكرهاي كشيده ميشوند، جايي كه نشان از حوزههاي عمومي دارد. حيطه و حريم خصوصي محو ميشود. فرايند سياسيشدن (يا سياسي كردن)، تمايز پذيرفته شده و متعارف ميان «امر عمومي» (جايي كه ديگران مشروعيت دارند دربارهي قدرت بحث كنند) و «امر خصوصي» (جايي كه بارگاه «صميميت»، انتخاب فردي، هبهي الهي، يا «طبيعت» زيستي است و چنين بحثهايي مشروعيت ندارد) را بيبنياد و تضعيف ميكند. فرايند سياسي شدن ماهيت اختياري و انتخابي تعاريف «حريم خصوصي» را آشكار ميكند و (همانطور كه بسياري از مقامات امروزي ميآموزند) توجيه هر كنشي بهعنوان مسئلهاي خصوصي را دشوار ميسازد. شگفت آن كه همين فرايند سياسيشدن، مقولهي جديدي را در ميان مناقشات عمومي ميگشايد كه به مزاياي تعريف يا بازانديشي برخي حوزههاي زندگي اجتماعي و سياسي، در مقام «حريم خصوصي» ميپردازد.
مدافعان حوزهي عمومي سنتي ممكن است بگويند، حوزههاي عمومي مطرح شده در بالا، حوزههاي عمومي كاذبي هستند كه نه ثباتي دارند و نه ساختار آن با استدلالهاي عقلي، يا بهقول گارنهام، «سياست عقلاني و عام» تعيين شده است. مناقشات ناپايدار و بيثبات عمومي ايجاد شده توسط نهضتهاي اجتماعي، نشان ميدهد كه همهي مثالهاي بالا از حوزههاي عمومي عمري طولاني ندارند، و همين قضيه ميتواند اين پيشفرض را نقش كند كه يكي از مشخصههاي حوزهي عمومي را مقاومت در برابر زمان ميداند. پرداختن به نكتهي پيرامون بحث و استدلال عقلاني اندكي دشوارتر است، اما باز هم آشكار است كه در اصل دليلي براي وابستگي و همبستگي ذاتي ميان حوزهي عمومي و نمونهي ايدهآل ارتباط كه ميخواهد با استفاده از بهترين برهان به اجماع برسد، وجود ندارد.
اين فرض كه مباحثات عمومي ميتوانند و بايد بهوسيلهي گسترهي متفاوتي از صورتبنديهاي ارتباطي اجرا شوند، برابر با افتادن در دام نسبيگرايي و مساوي دانستن هر شكلي از مبارزهي سياسي با شكل مشروعي از حوزهي عمومي، نيست. برخوردهاي خشن ميان فاعلان حوزهي عمومي مشروعيت را شكل نميدهد؛ برداشتهاي اوليهي يوناني هم جنگ را خارج از حيطهي شهر تعريف ميكردند، چرا كه از همان ابتدا تصميم بر نابودي و خفه كردن رقيب است. اظهار نياز به فهم متكثري از صورتبنديهاي متغير ارتباطات كه در حال حاضر زندگي عمومي را تشكيل ميدهد، با فهمي غيرشالودهگرا از دموكراسي، پيوندي انتخابي دارد، چرا كه اين شكل از دموكراسي، گونهاي از حكومت است كه افراد و گروههاي متكثر و واقعي را بهبيان همبستگي يا مخالفت خود با صورتبنديها و آرمانهاي زندگي ديگران دعوت ميكند. درخواست رسيدن به دركي متكثر از زندگي عمومي، با اجتناب از مسيرهاي دشوار و خطرناك ايدهآلهاي بزرگ و فراتاريخي و حقيقتهاي قاطع، بهصورتي ضمني به اين معنا اشاره ميكند كه براي تعيين اينكه چه گونهي خاصي از مباحثات عمومي ترجيحي عام دارد، معياري نهايي وجود ندارد. بهبياني ساده، تنها چيزي كه ميتوان گفت آن است كه يك در حكومت دموكراتيك سالم گونههاي مختلف حوزهي عمومي زنده و حضوري فعال دارند و در عمل، هيچكدام از آنها بهصورت منفرد از حق انحصار مباحث عمومي پيرامون توزيع قدرت برخوردار نيست. برعكس اين حالت، حكومتي كه در آن ميزگردهاي تلويزيوني يا رخدادهاي رسانهاي ديگر، صورت قالب ارتباطي باشد، انسجام شهروندان خود را برهم ميزند. حكومتي كه «بحثهاي عقلاني» سمينارگونه يا موعظهها و خطبههاي سياسي را بهعنوان تنها معيار «متمدن» بحث پيرامون چهكسي چهچيزي را چهزماني و چگونه كسب ميكند بهكار گيرد نيز در همين درجه است خفقان است.
تأكيدي كه اينجا بر تكثرگرايي ميشود، ما را به مسئلهي مكان برميگرداند، مسئلهاي كه نقطهي عزيمت اين بازانديشي جامع تغييرات ساختاري حوزهي عمومي در دموكراسيهاي قديمي بود. در سنت تفكر سياسي جمهوريخواهان، كه تا تلاشهاي اخير براي ايجاد ارتباط ميان حوزهي عمومي و خدمات عمومي امتداد يافته است، فرض بر اين است كه درون چارچوب و مرزهاي دولتـملت به بهترين وجهي ميتوان بر قدرت نظارت داشت و سوء استفادههاي احتمالي از آن را كشف كرد. جمهوريخواهي مبتني بر اين فرض است كه شهرونداني كه روحيهي جمهوريخواهي دارند ميتوانند در كنار يكديگر و در فضاي برساختهي سياسي منسجمي فعاليت كنند كه در زميني استقرار يافته است كه در اختيار دولت حاضر است. اين پيشفرض را بايد رد كرد، چرا كه تعداد روزافزوني از حوزههاي عمومي ـ همچون اينترنت و رخدادهاي رسانهاي جهاني ـ فضاهاي برساختهي سياسي جديدي هستند كه ارتباط وثيقي با يك زمين خاص ندارند. حتي ميتوان ادّعا كرد كه زندگي عمومي در معرض فرايند و جريان زمينزدايي واقع شده است، جرياني كه حس وابستگي زندگي شهروندان در محيطهاي فرهنگي و اجتماعي مختلف را از محل تولد، محل رشد، محل عاشق شدن، محل كار، محل زندگي و محل مردن منتزع و جدا ميكند.
خرد ، ميان و كلان ـ حوزه هاي عمومي ، شبكههاي مرقع و بخشبخشي هستند كه روي هم افتادهاند و با عدم تمايز ميان حوزهها تعريف ميشوند. بيشك مفهوم مرقعسازي ميتواند خطر الگوسازي از ايدهي تمايز ميان خُرد و ميان و كلان را يادآوري كند. اين مفهوم ميتواند در راه فهم پيچيدگيهاي روزافزون زندگي عمومي كارآمد باشد. اما به اين معنا نيست كه مرزهاي ميان حوزههاي عمومي گوناگون و ناهماندازه براي هميشه برداشته ميشود. برعكس، نظام مرقع بر اساس تمايزهاي دروني زنده است و نتيجهي آن را تنها ميتوان از طريق مقولات ايدهآلي درك كرد كه آن مرزهاي دروني را برجسته ميسازند. توسعه ارتباطات رايانهاي در دوران جديد مثالي بر اين مدعاست. شبكههاي رايانهاي در صورت ابتدايي، پايانههاي كاربري را به رايانههاي بزرگ(مينفريم) وصل ميكرد تا در زمان صرفهجويي شود، اما در طول دو دههي اخير، الگويي از ساختارهاي توزيعي در سطوح خُرد، ميان و كلان غالب شده است. در طول دههي 1980 ميلادي، شبكههاي محلي ـ كه انتقال سريع اطلاعات در درون يك سازمان را ممكن ميساختند ـ گسترش يافتند اين شبكهها بعدها به شبكههاي ناحيهي شهري كه به انتقال دادههاي ماهوارهاي وابسته است، و شبكههاي گسترده كه ميتواند چند قاره را پوشش دهد، متصل شدند. با اينوجود، تمايز ميان خُرد، ميان و كلان همچنان بر جاي خود باقي است و بخش مهمي از كل نظام ارتباطي است.
تمايز سهگانهي ميان حوزههاي عمومي ناهماندازه را ميتوان با استفاده از معيارهاي هنجاري نقد كرد. در طول سالهاي اوليهي قرن بيستم، در اولايل دوران پخش، جان ديويي در كتاب مشهور امر عمومي و مسائل آن رحي از تجزيه و تلاشي زندگي عمومي در جوامع مدرن را ترسيم كرد. او نوشت: «امور عمومي زيادي وجود دارد و منابع ما پاسخگوي دغدغههاي عمومي فراوان موجود نيستند. . . نياز اصلي ما نظام يكپارچهساز و تلفيقي از روشها و شرايط بحث، مجادله، و ترغيب است و اين مسئلهي عمومي است.
تقاضاهايي از اين دست (كه رابرت بلا و ديگران هم مطرح كردهاند) براي احياي جمهوريخواهي مطرح ميشوند و قابل نقدند. اين ايده نميتواند بفهمد كه تمايز ساختاري فضاهاي عمومي موجود را نميتوان در كوتاه مدت رفع كرد و از همين جهت، استفاده مكرر از آرمان حوزهي عمومي اصيل، آن را محتواي تجربي خالي ميكند و به ناكجاآبادي غريب و دستنيافتني تبديل ميكند. همانطور كه هانري لفبوره پيشبيني كرده بود، از جامعهاي كه «مكان» در آن مطلق است، بهجامعهاي ميرويم كه هميشه تمرين مكان» ميكند. جمهوريخواهان سنتي جايگزينهاي غيردموكراتيك آرزوهاي حوزهي عمومي يكپارچهي خود را نميبينند. اين فرض كه همهي مباحثات پيرامون قدرت را ميتوان در سطح دروني دولتـملتها و در يك سرزمين نشاند، يادگار دوران تشكيل دولتـملتها و تلاشهاي ساكنان آن دوران براي كسب حق رأي بيشتر است كه در نهايت همهي بحثها به دولت محلي ميرسيد. برعكس، در شرايط كنوني كه حق رأي جهاني اهميت دارد، اينكه چه كسي رأي ميدهد مهم نيست و محل رأي دادن است كه مسئلهي اصلي سياستهاي دموكراتيك است. از اين ديدگاه، تكثير حوزههاي عمومي ناهماندازه و مرقع را بايد بهفال نيك گرفت و در عمل با استفاده از قانونگذاري، پول و ابزارها و كانالهاي ارتباطي آن را تقويت كرد. اين حوزهها اشراف خوبي بر عملكرد قدرت از جايگاههاي دروني دولت و نهادهاي اجتماعي دارند و ميتوانند بر اين كه قدرت در مالكيت كسي نيست نظارت داشته باشند و احتمال پاسخگويي قدرت در برابر همگان را افزايش ميدهد.
بايد اذعان كرد كه جريانات توصيف شده در اين مقاله تنها جريانند. در دموكراسيهاي قديمي، جريانات ضددموكراتيك فراواني وجود داشت، يعني اينكه نبايد به اين خيال بيفتيم كه هماكنون آغاز دوران پايان قدرت غيرپاسخگو را پشت سر ميگذاريم. به قول هارولد اينيس، همهي قدرتهاي بزرگ تلاش كردهاند مكان زندگي مستعمرات خود را با استفاده از وسايل ارتباطي خاصي تعريف و مهار كنند و از اين راه بر قدرت خود بيافزايند مجسمههاي شخصيتهاي سياسي و نظامي در ميدانهاي عمومي يكي از آشكارترين مثالهايي است كه يادآور تاريخ پيچيده و ديرينهاي از فرمانرواياني است كه مكان را با افتخارات خود وصل و تعريف ميكردهاند و از اين راه، و با تعريف قدرت بهعنوان عاملي خدشهناپذير و چالشناپذير، درجهي وفاداري نيروهاي مطيع خود را افزايش ميدادهاند.
وقتي اينيس به شرايط موجود در قرن بيستم ميانديشد، مقاومتي در برابر اين تلاش گروههاي حاكم براي تنظيم فضاي زندگي مردم نمييابد. او بر اين ادّعا است كه رسانههاي مبتني بر مكان، از جنس راديوي محلي و روزنامه، با همهي حرفهايي كه دربارهي دموكراتيك كردن جريان اطلاعات ميزنند، شيوههاي جديدي از سلطه را جاري ميسازند. آيا اين عقيدهي جهاني اينيس درست است؟ آيا مدرنيته، همچون دورههاي گذشته است و هنوز رسانههايي در آن غالبند كه اطلاعات را جذب و ثبت ميكنند و بعد همين اطلاعات را به نظامي از دانش تبديل ميكنند كه با ساختارهاي بنيادين نهاد قدرت مسلط همخوان است؟ آيا راديو و تلويزيون عمومي در دوران پيش روي خود نسبت به زندگي عمومي سرسنگين و غيردوستانه خواهد بود؟ آيا ايدهي تكثر دموكراتيك حوزههاي عمومي چيزي در حد آرمانشهري ناقص است؟ يا اينكه در آينده شاهد گسترهاي از جريانات متناقض خواهيم بود؛ از جمله شيوههاي استيلاي بيشتري ظاهر خواهد شد و جنگهاي عمومي بيسابقهاي براي تعريف و مهار فضاهاي شهروندي در خواهد گرفت؟ پرسشهايي از اين دست، در رشتههاي مطالعات سياسي و ارتباطات، هنوز بهخوبي مطرح نشدهاند و پاسخ موقتي كه ميتوان براي آنها ارائه كرد يا هنوز پيدا نشده است و يا خيلي حدسي و نظري و فلسفي است. شاهد تنها چيزي كه بتوان در اين شرايط گفت اين است كه نظريهاي از زندگي عمومي كه با تعصب به حوزهي عمومي يكپارچه ميانديشد و در آن «افكار عمومي» و «منافع عمومي» تعريف شدهاند، آرزويي واهي است ـ و بهخاطر دموكراسي بايد آن را دور انداخت.
منابع :
يورگن هابرماس نقد در حوزه عمومي: مجادلات فلسفي هابرماس با پوپريها، گارامر، لومان، ليوتار، دريدا و ديگران 1375
http://mahzood.org/works/johnkeane
http://www.asianews.ir/main1.asp?a_id=9304
http://www.fasleno.com/archives/000426.php