"ادراک بشر ، مستعمره عصر نوین"
تاريخ تنها بيان سرگذشت گذشتگان نيست بلكه حكايت حركت روح سرگردان بشر در فراز و نشيب حيات است، گاه آرام ميگيرد و بر سرايي قرار مي يابد ،گاه نگران و پراضطراب راه مي پيمايدوگاه رنجور و پردرد پيچ و خم ها راپشت سر ميگذارد. هر گامي كه بر ميدارد وهر جايگاهي كه بر آن تكيه ميكند، هر كدام سراسر درس وعبرتي است براي جويندگان. چرا كه اگر چه اين مسير راهي تكراري نيست اما عنصر مشترك اين حركت در قديم و جديد انسان است ، انسان باتمام وجود و ماهيتش .از اين روست كه بسياري معتقدند تاريخ نه به عينه بلكه به مثله در حال تكرار است. تاریخ، علم شناخت انسان و جهان است و ما براي زندگی در حال و آینده نیاز به شناخت خود و جهان پیرامون خود داریم .
يكي از پديدههاي تاریخ كه همواره همراه بشر بوده پديده استعمار است. استعمار در ابتدا به مفهوم تسلط حكومتي بر سرزمين ديگران بكار ميرفته است . اما اكنون اين تسلط تمام ابعاد سياسي،اقتصادی ،فرهنگی و اجتماعی را در بر می گیرد . پس اگر استعمار پديده اي همراه بشر در طول تاريخ بوده است ، ريشههاي آن را نه در ماهيت حكومتها ونظامهاي قرون حاضر بلكه بايد در درون انسان جستجو كرد . استعداد انسان براي سركشي، به بند كشيدن ،خودخواهي و بهرهكشي از دیگران براي رسیدن به منافع خود، مباني اصلی حضور استعمار در تاريخ بشر هستند. استعمار در تاریخ بشر جلوهها وشيوههاي گوناگونی داشته است.استعمار سرزمين، مردم واستعمار دولتها گونههايي از اين پديده بوده اند. اما بنظر مي رسد پيچيدهترين و پیشرفته ترین شیوه استعمار، در عصر كنوني در حال وقوع است.
این استعمار همزمان با گسترش گرایشات فردگرایانه در جهان كنوني تسلط و مالكيت بر سرزمین وجود انسانها را هدف گرفته است.
اين استعمار نه تسلط بر جسم انسانها كه در اختیار گرفتن فكر و ذهن بشر است ،چرا كه انسانها بر اساس انديشههاي خود زندگي ميكنند و اگر كسي یا كساني بتوانند این انديشهها را در اختیار بگیرند، خواهند توانست انسانها را در جهت منافع خود مدیریت كنند و سامان دهند.
ويژگي اصلي استعمار آن است كه استعمارگر از توان و دارايي مستعمره به نفع خود و در مسير دستیابی به اهداف خود استفاده مي كند، درحاليكه استعمار شده هيچ بهرهاي ازآن ندارد. بعبارتي پديده استعمار يكبازي برنده – بازنده است. حال سؤال اساسی اين است كه انسان عصر جدید بازنده چه چیزیست؟ و سوال دیگر اینکه انديشه وتفكر انسانها چگونه شکل ميگيرد و چگونه ميتوان آنها را تحت تأثیر قرار دارد ؟براي فهم اين مسائل بايد به چند نكته توجه كرد:
1)ابزار تفكر انسان واژهها هستند. انسان با واژهها ميانديشد ومفاهيم را درك ميكند. ما با واژهها جهان را درك ميكنيم . در ذهن ما تصوري ازهر واژه وجود دارد كه محتوا و مفهوم آن واژه است . از وقتي واژهاي را بكار ميبريم يك تصوري از آن در ذهن ما پديد ميآيد . مثلاً وقتي ميگوئيم «آنجا نرو » باز يك تصوري در ذهن ما پيدا ميشود كه مفهوم را ميرساند.
2 ) حال سؤال اين است كه اين تصورات و مفاهيم از واژهها چگونه در ذهن ما شكل مي گيرند ؟ تصورات در ذهن ما از طريق تعريف بوجود ميآيد . يعني تعريفي كه براساس دريافتمدركات و محسوسات از یک لفظ يا واژه انجام ميگيرد ، منجر به شکل گیری مفهومی از آن واژه در ذهن می شود . اين محتواي واژهها از طرق مختلف درذهن جاي ميگيرد كه اساس آن ارتباطات در جامعه است . در كودكي از طريق ارتباط باپدر و مادر، مفاهيم واژهها رادرك ميكنيم .بعد از آن نیز از طریق آموزشهای مدرسهاي ، ارتباط با افراد ديگر در جامعه ونوع تجربيات انسان در زندگي، مفاهيم در ذهن انسانها بو جود ميآيند .
3 ) واژهها گاهی عيني هستند و گاهی انتزاعی . مثلاً درخت . اين يك لفظي است كه ميتوان كاملاً آنرا از طريق حواس درك كرد. اما واژه " سعادت" مفهومي انتزاعي است و بايد مفاهيم متعددي رادر كنار هم قرارداد تا تصوري از آن بوجود آيد .
در خصوص مواردي هم كه انسان هيچ تجربه و تعریفی در خصوص آنها ندارد ،تصوري براي انسان وجود نخواهد داشت چرا كه انسان واژهها را بكار ميگيرد تامعاني را آشكار كند.بنابراين فردي كه تاكنون تجربه و تعریفی از درخت كاج نه در محيط بيرون و نه از طرق ديگر نداشته است هيچ تصوري از آن نخواهد داشت. بنابراين همانگونه كه ملاحظه ميشود درك و تصور انسانها از واژه ها ، وابستگي عميقي به تعريفي كه از آنها بدست ميآورد و يا تجربياتي كه از آن واژهها كسب ميكند ، دارد .
ادامه دارد...